تبليغاتX
آغازی دوباره

آغازی دوباره

تولدی دیگر

سلام دوستان!خوبین؟؟؟من خوب نیستم!

آخه این روزرا همش ضدحاله!!!

نمیگم چرا...

خلاصه حال من دست خودم نیست!!!

بعضیا هم با من قهر کردن و دیگه بهم سر نمیزنن:-(

حرفی برا گفتن ندارم.

بریم سراغ ادامه داستان خودمون:

فصل سوم:پایان بیماریها،آغاز کودکی

مثل اینکه معجزه شده بود!!!

عمادی که هر یه ماه تشنج میکرد،دیگه اتفاقی براش نیفتاد.

تا اینکه سن۴سالگی عماد از راه رسید و تشنج های عماد هم قطع شد...

(البته آخرین تشنجمو یادمه)

زندگی کم کم به عماد لبخند میزد...

سن ۵ سالگی عماد هم اتفاق خاصی نداشت...

تا اینکه ۶ سالگی عماد از راه رسید و عماد به آرزوی دیرینه اش میرسید(!!!):

رفتن به مدرسه!!!!

چون متولد شهریور بود،پس زودتر از بقیه باید میرفت!

روز اول مدرسه که رسید،عماد مثل بقیه بچه ها،شاد و خوشحال روز اول مدرسه رو گذروند!!!

فکر میکرد مدرسه از خونه بهتره!!!غافل از اینکه نمیدونست چه سرنوشتی در انتظارشه!

دوستان شرمنده!گند زدم تو داستانم....میدونم بدتر از همیشه نوشتم!پس خواهشا تو سرم نزنین...

دلم خیلی گرفته اس!

دارم از تنهایی میمیرم...

بای تا های!

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت18:8توسط عماد | |

سلام!خوبين دوستان؟؟؟ميدونم خسته شدين از تأخيراي زيادم!!!

اما بهم حق بدين توروخدا...واقعا وقت كم ميارم...

اين دبيرامونم كه قربونشون برم،هر كدوم يه ايرادي تو وجود مباركشون هست!!!اما وجه مشترك بيشترشون تو امتحان گرفتنشونه!به خدا خسته شدم از بس آزمون و كوييز دادم...

عاقبت تمركزمو از دست دادمو گلاب به روتون خرابكاري كردم تو زيست و زبانم!!!!البته زيست سخت نبودا،اما وقت كم داشتم(اهل توجيه هم نيستم)...ولي زبان...هر كسي بتونه از كوييزاي دبير زبانمون بالاي20از30نمره بگيره،يه جايزه پيش من داره...(اين بار هزار دستگاه خودكار بيك!!!)خداييش تستايي كه ميده،اشك دانش آموزا رو در مياره...تستاي كنكور به نظرم خيلي راحت تر و ساده ترن...

بذارين از وضع خونه واستون نگم...دلم خيلي پره از دست همشون...با خواهرم كه ديگه قطع ارتباط كردمو هر چي منت كشي ميكنه،بهش بي محلي ميكنم...با اين كارام ميخوام بزنم تو دهنش...

تا اون باشه كه بينيشو(دماغشو)تو كفش آقا عماد نكنه!شما كه نميدونين...نخود هر آشي ميشه تا رو اعصابم لي لي بره!!!

منم خيلي آقايي كردم تا سه هفته پيش دووم آوردم...حالا از شاهكاراش ميگم واستون!!!البته باشه بعدا و سر يه فرصت مناسب!

بگذريم...بريم سراغ داستان نيمه تموم من!!!سعي ميكنم امشب بيشتر بنويسم!!!

فصل دوم:ادامه بيماريهاي نوزادي

داستان به اونجا رسيد كه عماد از اون واقعه جون سالم به در برد...

اما سالم موندن عماد به همين راحتيا نبود!چرا كه بعد از گذشت  حدود يه ماه و در يك شب  سرد پاييزي و در حالي كه بارون شديدي هم ميباريد،با صداي بلند رعد و برق گريه عماد هم به آسمون بلند شد...و خونواده ايماني رو از خواب بيدار كرد...

پدر و مادر عماد نگران حال عماد بودند...نميدونستند چرا عماد اينقدر بيتابي ميكنه؟اما هيچكدومشون نفهميدن عماد ترسيده...

دوباره خوابيدند...اينبار صداي رعد و برق بلندتر بود و اينبار صدايي از عماد بلند نشد...پدر و مادرش سريع خودشونو بالاي سرش رسوندند.اما از عماد ترسيدند...

چون ديدند كه عماد تند تند نفس ميكشيد و كم كم به هق هق افتاد‌‍؛

ديدند كه شكل صورتش تغيير كرد.دهنش كج شد و چشماش هر كدوم به يه سمت خيره شدند...

اونا خيلي ترسيده بودند.مادر عماد طاقت اين لحظه ها رو نداشت و براي اينكه اين صحنه رو نبينه با دستاش جلوي چشماشو گرفته بود...

پدر عماد كه دست كمي از حال مادر عماد نداشت،فقط به ذهنش خطور كرد كه به اورژانس زنگ بزنه و عمادو به نزديك ترين درمانگاه يا بيمارستان برسونه...

وقتي به بيمارستان رسيدند،دكترا بعد از معاينه به پدرش گفتند:اون از ترس تشنج كرده.ممكنه بازم به اين حالت مبتلا بشه.اگه يه كم ديرتر آورده بودينش،شايد اتفاق بدي براش مي افتاد...خوشبختانه بخير گذشت.

مادر عماد از فرط خوشحالي داشت گريه ميكرد...اون شب خسته و كوفته به خونه برگشتند.اما از ته دل خدا رو شكر ميكردند.

البته اين اتفاق(تشنج)چند بار ديگه هم براي عماد اتفاق افتاد،اما پدر و مادر عماد كوتاهي و چشم پوشي نكردند و سريع تر از بار اول خودشونو به دكتر ميرسوندند.تا اينكه...

حدود6ماه از تولد عماد گذشته بود.وضعيت خونه به اين ترتيب بود:برادر عماد مدرسه بود،خواهر عماد خونه پدربزرگش بود(چون خونه هر دو پدر بزرگ نزديك بود)،پدر عماد با همسايه(بقالي كنار خونشون)در حال صحبت بود و مادر عماد در حال صحبت با تلفن بود...عماد از خواب بيدار شد و خودشو تنها ديد...اينبار هم مثل بار اول هق هق ميزد.اما كسي كنار او نبود...

مادر عماد تلفن رو قطع كرد...اما برادرعماد تازه از مدرسه رسيد.تا يه كم با مادرش صحبت كرد و از اتفاقات مدرسه گفت،يهو از داداش كوچيكش يادش اومد...پرسيد:مامان!عماد خوابه؟؟مامانش گفت:آره عزيزم!به زور خوابوندمش...نزديكش نرو.برادرش هم گفت:چشم مامان.اما تا مادرش رفت توي آشپزخونه،سريع رفت تو اتاق تا به عماد سلام كنه!!!

در اتاق رو هم پشت سرش بست تا مادرش نفهمه!بعد از چند ثانيه،صداي جيغ وحيد بلند شد!مادرش با عجله خودشو به اتاق رسوند تا ببينه چه خبره.تا حال عمادو ديد،جيغ كشيد:برو باباتو صدا كن!وحيد هم پا برهنه خودشو به بقالي كنار خونه رسوند.

-بابا!علي حالش بده!زود باش بيا!

پدر عماد كه توي مغازه نشسته بود و حسابي گرم صحبت شده بود،استكان چاي از دستش افتاد و با سرعت خودشو رسوند به عماد و مادرش...

اينبار دكترا گفتند بايد بستري بشه.ايندفعه تقريبا كل فاميل خبردار شدند.چون پدر عماد وقتي وحيد رو به پدربزرگش سپرد،خونواده اونا از اين طريق از ماجرا باخبر شدند.و مادر عماد كه حال مساعدي نداشت به زور راضي شد تا خونه مادرش بره تا حالش كه بهتر شد بياد جاي پسرش...خونواده اينا هم از اين طريق پي به موضوع بردند.تا اينكه كم كم هر دو فاميل از تشنج عماد اطلاع پيدا كردند!

 

يكي از خواهران بزرگتر مادر عماد،به مادرش گفت:ديشب يه خواب بد ديدم كه ان شاءالله خيره!خواب ديدم عماد تو يكي از همين تشنجا به يكقدمي مرگ ميرسه و نجات پيدا ميكنه...

مادر عماد با تعجب پرسيد:چطوري نجات پيدا كرد؟

گفت:اسمشو به علي تغيير دادين...

با شنيدن اين حرفا،بعد از ظهر مادر عماد گفت:ميخوام برم پيش پسرم...

بالاخره با اصرار فراوان رضايت اطرافيانشو جلب كرد.

بعد از ظهر بود.مثل پروانه ها مدام در حال قدم زدن رو سر پسرش بود!

تا اينكه يهو ديد دوباره عماد به حالت تشنج برگشته.

دستپاچه شد و فرياد زد:دكتر!دكتر!پسرم داره از دست ميره.دكتر خودشو بالاي سر عماد رسوند.ديد نفس نميكشه.گفت:ما ديگه كاري از دستمون بر نمياد!

مادر عماد در حالي كه چشماش پر از اشك بود،ياد حرف خواهرش افتاد:اسمشو به علي تغيير دادين.تو دلش با خدا عهد بست اگه عماد سالم موند،اسمشو تغيير ميده.يهو دكتر گفت:البته ما نهايت تلاشمونو ميكنيم!چون عماد برگشته بود.مادر عماد خودشو مديون خواهرش ميدونست.خواهرش با كلي بحث اونو متقاعد كرد كه اون فقط يه خوابو تعريف كرده براش و تشكر لازم نيست.از اون زمان عماد تبديل به علي شد.اما اسم توي شناسنامش رو عوض نكردن...

خوب ديگه دوستان!امشب براي اولين بار اون مقداري رو كه مد نظرم بود،تونستم بنويسم.ادامه داستان باشه واسه پستاي بعدي!

اين پست رو تو ورد آفيس نوشتم!تازه الان ميخوام كانكت شم و بيام بهتون خبر بدم.

راستي!روز ازدواج جوانان(پريروز) رو هم به تمام دختر پسراي دم بخت تبريك و تهنيت عرض ميكنم.

شعارمون يادتون نره:ازدواج ساده،آسان،بهنگام و پايدار!!!

باي تا های!!

+نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت1:28توسط عماد | |

سلام بچه ها!خوبین؟؟؟

خوب خدا رو شکر،کسانی که پست قبلیمو خوندن،تا حدودی خوششون اومد!!!

میدونم بازم دیر شد!اما خواهشا کسی تیکه نندازه!این روزا حتی وقت نمیکنم به خودم برسم!

راستی خوب شد یادم اومد!میخواستم از خودم دفاع کنم!انگار سوءتفاهم شده!

تو پست قبل نوشتم:اگه دخترا نبودن،اون اتفاقا نمیفتاد و گفتم که اگه نبودن پسرا به خودشون نمیرسیدن!

بعد چند نفر از دوستان(!!!)جدی گرفتن و گفتن:سعی به خاطر خودت تیپ بزنی...حالا پستای بعدی دارم براتون اساسی،میرم سراغ نقشه ریزی(وزن و قافیه رو حال کردین؟؟)!!!

دوستان!راجع به من چی فکر کردین شما؟؟؟

فکر کردین که از این پسر سوسولایی هستم که به خاطر جلب توجه دخترا ابرو برمیدارن؟؟؟سخت در اشتباهین....

من به کسی کاری ندارم که خوشش بیاد از تیپم یا نیاد!

نوع تیپی که خودم دوست دارمو(اسپرت)استفاده میکنم...

بعضیا بهم میگن:موهای اون پسره رو میبینی؟حالت موهای تو هم اونطوری میشه ها!بهت میاد!!!میگم:خوب به من چه ربطی داره؟اون تیپ خودش منم تیپ خودم،دیوید بکهامم تیپ خودش(!!!)

البته عاشق این انسانم!نمیدونین چقدر ماهه!!!چند وقت بود بهش اس ام اس نمیدادم!آخه خیلی سرم شلوغ بود!!!بعد امروز گوشیمو نگاه کردم،دیدم چه خبره!!!!۷تا میس کال و ۷۷تا مسیج از دیوید واسم اومده!!!(خالی نبستما!هر کی باور نکنه،مثل این می مونه که انتخابات۸۸رو باور نکرده!!!)همه دیدیم که حق به حقدار(!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)رسید...مگه نه؟؟؟

ول کنین این بحثا رو!بریم سراغ ف.....

چیکار کنم دوستان؟هی میخوام از فوتبال ننویسم،نمیشه...(آخه باز خواننده ها میگن:کلیشه ایه،به موضوعش علاقه نداریم و از این حرفا!)

آقا این گلابیا(شانستقلالیا)همینطور دارن لیگ رو با کولاک هرچه تمام تر پیش میبرن و چهار هفته نمیتونن ببرن!به جز بازی هفته پیش!

پرسپولیسم که با حاج حبیب انگار داره روحیه از دست رفتشو پس میگیره...

نیم فصلم پرسپولیس میخواد بشه منچستر دیگه با علی نیکی و جادوگر!!!

قهرمانی امسالم مال پرسپولیسه!شک نکنید...اگرم اول نشه،بالاتر از اوناییم(اسم نبرم دیگه ازشون!)...

آقا علی کریمی رو دیدین؟؟؟من که خداییش حال کردم....درسته باعث باختمون شد،اما برای اولین بار در طول تاریخ،از باخت پرسپولیس ناراحت نشدم!

هر چی فحش که علی جون نثار مرادی کرد حقشه!فینال جام حذفی یادتونه؟؟

یه نظر سنجی هم دارم واستون:

رفتار و چهره علی کریمی شبیه به کدام یک از ستارگان سینما و تی وی است؟

۱)آل پاچینو

۲)رابرت دنیرو

۳)امین حیایی

۴)رضا گلزار

۵)پوریا پورسرخ!!

اینم دوتا عکس واسه راهنمایی!:

5244_zoom.jpg 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

1f59t6h7aa5f11xr8jct.jpg



 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                               نکته:اگر نصف عکس نیفتاده و بریده شده،ایراد از بلاگفاست!

برین از تو گوگل کاملشو ببینین!

حالا بریم سراغ ادامه داستان:

فصل اول:دوران تولد و بيماريهاي دوران نوزادي

داستان به اينجا رسيد كه روز سوم رسيده بود و پدر عماد بايد ميرفت سراغ فرزندش!!!

با استرس و دلهره فراوون قدم به بيمارستانت آريا گذاشت...

خودشو آماده كرده بود كه اگه خبر بدي باشه،خودشو كنترل كنه...

اما تا رسيد بيمارستان،پرستاراني كه عمادو ميشناختن،شروع كردن:تبريك ميگم آقاي ايماني!سالم و سرحال،منتظر مامان و باباشه!

پدر عماد نميدونست بايد چيكار كنه!از خوشحالي گريه اش گرفته بود.

استرس و دلهره اش تموم شده بود...

عماد رو از بيمارستان گرفت و رفت خونه!اهالي خونه با ديدن عماد خوشحال شدند و اون روز براي همه خوب بود...

پايان فصل اول

دوستان!حيف وقت كم دارم،وگرنه داستان از اين به بعدش جذاب ميشه!

سعي ميكنم از اين به بعد مقدمه كمتر بنويسم(كه محاله!!!)

پس تا پست و فصل بعدي،خدانگهدار!!!

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت19:40توسط عماد | |

سلاااااااا....

خیلی خوب بابا!!!اول بذارين سلام كنم بعد!الان توضیح میدم!اصلا عذر تقصیر،جهت تأخير!!!خوب شد؟؟؟

سلام عرض ميكنم خدمت تمام دوستان و مخاطبان با معرفت با وفاي وبلاگ آغازي دوباره...

يه لحظه سكوت لطفا!خانوم با شمام!!!يه لحظه گوش بدين!

شما تا حالا اسباب كشي كردين؟؟؟گمون نميكنم هيچ كجاي ايران يا حتي كره خاكي اسباب كشي مثل ما شده باشه!!!!

از3مهر كه آخرين پست بنده بود تا27همين ماه يعني امروز دغدغه اصليمون،مغضلي بود به نام اسباب كشي!!!!

اگه ميخواستيم يك شبه كارو تموم كنيم،سه تا كاميون فول فول ميشدن!!!

اما تصميم گرفتيم با ماشين خودمون كم كم ببريم!

اين خونه جديدمون كه نزديك پارك مركز شهر(ملت)هست،از آخراي ماه رمضون قولنامه كرديم،اما سه چهار روز پيش مستقر شديم.چرا؟؟؟بهتون ميگم...

چون بايد خونه هاي آپارتمان خودمونو اجاره ميداديم،بعد ميومديم اينجا!

سه واحد مونده بود.تو اين يه ماهه مرديم و زنده شديم تا اينا اجاره رفتند!!!

تو اين هاگير واگير،ما اسبابم ميبرديم!!اگه گفتين چه موقع؟؟؟ساعت10بعد از ظهر به بعد تازه يادمون ميفتاد يه ذره اسباب ببريم تو اون خونه جديده!!!البته اين اتفاق هر چهار،پنج روز يه بار اتفاق ميفتادا،نه هر روز!!!

تا اينكه بالاخره آخرين واحد هم پسنديده شد و ما هم يه كاميون خبر كرديم كه اسباباي بزرگمونو بياد ببره!منظورم مبلمان و يخچال و گاز و لباسشويي و ...بود.

اين كارگرايي كه اومدن وسايلمونو بردن،منو ياد جوونيام انداختن!!!

يكيشون كه اسمشون يعقوب بود،مثل.......زور داشت!مثالش با خودتونه!!!!

كاناپه اي كه ما سه نفري بلند ميكرديم،اين يه نفره گذاشت رو دوشش!!!

اولش فكم افتاد،اما يادم از جوونياي خودم كه افتاد چه كارايي ميكردم،فكم جمع شد!!!

خلاصه،اسبابامون كه تموم شد،ديديم چه خبره!!!فقط همينطور مياورديم ديگه!!!

يه ذره هم جابجا نكرده بوديم!!!

به مامانم گفتم:صد رحمت به دختراي امروزي!!!چه خبره اين همه جاهاز؟؟البته 3/1(بخونين يك سومش)مال خواهرمه و هر روز داره بيشتر ميشه!!!

مامانم هم يه نگاه معنا دار بهم انداخت كه از حرفم پشيمون شدم و تو دلم گفتم:غلط كردم!!!اون نگاهاش از اون نگاها بود!(تا حالا براتون پيش اومده ديگه؟؟؟!!!)يعني تو رو چه به اين فضوليا!!!

بچه ها!تو اين روزا يه خبر غافلگيركننده بهم رسيد.خودمم يه خبر غافلگيركننده واستون دارم!

اول،دومي رو بگم؟؟؟نه!اول،اولي رو ميگم كه اگه دومي رو بفهمين،شايد اصلا ادامه مطالبمو نخونين!!!

اولي:به من گفتن:حق استفاده از رايانه رو ندارم!!!منم گفتم:حتما!(يعني عمرا!!)

البته الان تو اتاق خواهرمه،اما به زودي از چنگش درميارم!!!فعلا هم ميام كافي نت آپ ميكنم.مثل الان...استفاده از رايانه،حق مسلم منه!!!مگه نه؟؟؟

اما خبر دوم:امروز متأسفانه نميتونم داستانمو ادامه بدم...البته تأكيد ميكنم كه استثنائا همين امروز ادامه نميدم!چون توضيحاتم بيش از حد زياد بود و الانم داره ديرم ميشه!از پستاي بعد حتما ادامه ميدم...شما هم باهام باشين!به قسمتاي جالبترشم ميرسيم!!!طوري ميشه كه از سريال فرار از زندانم پرطرفدارتر ميشه!!!(البته خودم اين سرياله رو يه قسمتشم نديدم!آخه اكشن دوست ندارم!فيلم فقط لاو....)

خوب دوستان!اين حرفا رو زدم تا معذرت خواهيمو قبول كنين...

امروز شايد بيام جاتون،اما قول نظر طولاني رو نميدم!اما پست بعدي رو كه‌ آپ كردم،طومار واستون مينويسم!!!

با همون خانومي كه با من قهر كرده بود تا بانوان تفنگدار نتي و يه عشق صورتي و موزيك غمگين و بقيه مخاطبام دارم صحبت ميكنما!!!پس منو بخشيدين ديگه؟؟؟درسته؟!مرسي!!!

راستي!امروز27مهره!اگه گفتين چه روزيه؟؟؟

حيف كه نميتونم زود زود آپ كنم!وگرنه ميذاشتم تو خماريش بمونين!!!

امروز،روز موجود ارزشمند و گرانبهايي است به نام دختر!!!

شايد پسرا از من بدشون بياد به خاطر اين حرف!

اما حقيقتيه كه بايد قبول كنيم!

زندگي بدون اين موجود،معنا نداره!اگه دختر نبود،‍ژل موي سر و تي شرتاي خوشگل و ماشيناي مدل بالا و همين كامپيوتر و از همه مهمتر عشق و...هم نبود!

همه ميدونن:پشت هر مرد موفقي،يه زن موفق ايستادست!!!

روز دختر مبارك باد1.jpg

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نميدونستم عكس چه دختري بذارم تا همه خوششون بياد!به خاطر همين عكس يك چشم گذاشتم تا حداقل خودمو راضي كنه!!!!

خوب ديگه!خيلي دير شد!

باي تا هاي دوستان!!!!!!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت19:22توسط عماد | |

با نام و ياد خدا،سلام عرض ميكنم خدمت تمام خوانندگان عزيز وبلاگ آغازي دوباره!

خوبين يا بهترين؟؟؟كلافه اين؟چرا آخه؟؟؟نكنه به خاطر باز شدن مدارس و دانشگاه هاست؟؟چند سال ديگه تحمل كنين،ان شاءالله تموم ميشه!!!

خوب!اگه اخبارو از من ميپرسين،كه من ميگم:تهرانو ديدين چه خبر بود؟حالا ما كه ماهواره نداريم،اما اونايي كه دارن،ميگن:عمامه آقاي خاتمي رو انداختن رو زمين،ماشينشم آتيش زدن... به آقايان موسوي و كروبي هم هجوم بردند!جواب اين بي حرمتي ها رو چه كسي ميده آقاي رئيس جمهور؟؟؟

همونطورم كه خودتون ديدين،اين سه نفر نماز عيد فطرو شركت نكردن!

راستي گفتم:عيد فطر!من شنيدم كه بعضي از مراجع تقليد روز عيد فطر روزه بودند!از جمله آقاي مكارم شيرازي!و همچنين بعضي از علماي ساكن شهر قم!

به هر حال من كه فرداي روز عيد فطر باخبر شدم و به حرف تلويزيون گوش كردم!گناهش پاي اعلام كنندگان روز عيد!!!

خبر ديگه اينكه:مدارس و دانشگاه ها دوباره باز شدن و بوي ماه مهر همه جا رو پر كرده!

دوستان!پاييز اومد...

غروب پاييزه،دلم غم انگيزه! چشم فلك نم نم،اشكاشو ميريزه!

بعد از اين سلام داغ پاييزي،بريم سراغ ادامه داستان!

فصل اول:دوران تولد و بيماريهاي دوران نوزادي

داستان به اونجا رسيد كه پدر عماد به شدت نگران حال فرزندش بود و آرزوي ديگه اي جز سلامتي پسرش نداشت...

اون روز دكترا بهش گفتن:حال پسرت خيلي وخيمه و بايد توي دستگاه ازش نگه داري شه!پدر عماد نگرانيش هر لحظه بيشتر و بيشتر ميشد...اما به روي خودش نمياورد؛اين يه عادت هميشگي توي وجود اون بود...خودش رو از همه خونسردتر نشون ميداد،در حالي كه دلش از همه پر جنب و جوش تر بود!

از طرف ديگه،مادر عمادم كه از ماجرا خبر نداشت،حالش بد بود...فشار خونش به20رسيده بود...

براي پدر عماد،اوضاع بدتر از اين نميشد!بايد2،3روزي رو تنها ميگذروند...ترجيح داد بره خونه مادرش، اما اونجا هم،همه ساكت بودند!پدر عماد،وحيد و ناديا(برادر و خواهر عماد)رو به مادرش سپرد و خودش رفت سر كارش...

كارمند شركت برق بود و به صورت شيفتي كار ميكرد؛پس بعضي از شبا رو خونه نميومد.

آخه شركت برق،از اون دست شغلاييه كه بايد تمام ساعت ها توش مشغول باشي...مثل بيمارستانا و كلانتريا!

همسرش هم خونه دار بود؛اين دو نفر از طريق خونواده هاشون به هم معرفي شدن...سال61با هم عقد كرده بودند و پس از8ماه،يعني سال62ازدواج كرده بودند.بعد از يك سال،پاي وحيد به زندگيشون باز شد و زندگيشون شيرين تر شد...بعد از5سال تصميم گرفتند دوباره بچه دار شن و حاصل اين تصميم هم ناديا بود.و بالاخره سال70هم براي سومين بار نوبت عماد بود كه مسير زندگيشونو تغيير بده...اما عماد فرق ميكرد!از همون اول زندگيش،ساز ناسازگاري با پدر و مادرش زده بود!!!

شب اول براي پدر عماد خيلي سخت و دير گذشت...ثانيه ها مثل ساعت ها براش سپري ميشدند!روز دوم وقتي ديد حال مادر عماد يه كم بهتر شده،خيالش تا حدودي بهتر شد.اما مادر عماد ديد پسرش كنارش نيست!با نگراني پرسيد:بچه ام كو؟؟؟پدر عماد هم به ناچار دروغ گفت:پيش دكتراست!بردن تا اندازه قد و وزنشو بگيرن!

تو بايد استراحت كني!فردا هم ميتوني بچه رو ببيني!و به همين راحتي به همسرش دلداري داد و آرومش كرد!

بالاخره روز سوم فرا رسيد....

ادامه دارد...

دوستان!اين بخش از داستان رو2روز پيش توي ورد نوشتم و تازه امروز فرصت كردم بيام آپ كنم!سرم شلوغه آخه...

امشب اگه بتونم،ميام به همتون خبر ميدم!اگه نتونستم،خودتون لطف كنين و تشريف بيارين!خوشحال ميشم...

اگه امري ندارين،فعلا خدانگهدار!

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت23:49توسط عماد | |

سلام عرض ميكنم خدمت تمام دوستان و طرفداران گل وبلاگ آغاز دوباره!خوبين شما؟؟؟دلم براتون اينقدر(.)شده بود!!!!!!!!!تولد من11شهريور1370بود!خيلي غريبانه رد شد!تنها تبريكي كه داشتم از طرف خونوادم و يكي از دوستام بود!!!آخه من فرصت نكردم آپ كنم.بعدشم عزادارياي شب قدر شروع شد و...

اما الان دوباره برگشتم و در خدمتتون هستم!اين روزا واقعا سرم شلوغ بود!پس ببخشيد كه نتونستم بهتون سر بزنم!به جاش امشب تلافي ميكنم و به همتون سر ميزنم!

ميدونم!آخرين بار قول داده بودم بيوگرافي دقيق به همراه زندگينامم رو به صورت پاورقي براتون آپ كنم.....اما...

اما چي؟اما قبلش يه خواهش ازتون داشتم.در واقع آخرين خواهش و درخواست سياسي منه!چون ميدونم ديگه اين آخرين فرصته!

بچه ها!جمعه(امروز)روز قدسه ها!

حالا من كه مشهدم...مشهد و بعضي شهرستاناي ديگه مردمشون اونقدرا اهل اين برنامه ها نيستن!!البته برنخوره به بعضيا!

اما حقيقتش اينه كه:توي شهري مثل مشهد همه مردم با هم هماهنگ نيستن...چند دستگي بين مردم بيداد ميكنه!!

به خاطر همين پليسا خيلي راحت با تجمع گران با شدت هر چه تمام تر برخورد ميكنن!!!

ولي من شنيدم توي تهران اينطوري نيست!

ميدونم و منتظرم كه بازم فردا توي اخبار ساعت2اعلام ميكنن:راهپيمايي روز قدس در شهرهاي تهران و تبريز و رشت و زاهدان و... با شكوه تر از هميشه برگزار شد!!!!!!!در حالي كه خودشونم ميدونن ازدحام بيش از حد به خاطر چي بوده ها!!!

بگذريم دوستان!هر چند دير،اما من كه وظيفمو انجام دادم!حالا گوش دادن و عمل كردنش با خودتون....البته مطمئنم نيازي به توصيه منم نبود!

خوب!حالا بريم سر اصل مطلب!!!گفتم كه!عماد،سرش بره،قولش نميره!

البته به شرطي كه قول بدين باهام باشينا!!!و البته نظرات پرمهرتون فراموش نشه خواهشا!!!مرسي از لطفتون...

به نام او

مقدمه:

سلام!يادم نمياد هيچ نويسنده اي توي مقدمه هاش سلام كرده باشه!!!از شكسپير و كوئيلو گرفته تا هوگو و هيچكاك!هيچ كدوم يادم نمياد سلام كرده باشن!البته كتاباي دكتر شريعتي و هدايت و آل احمد و مطهري رو تا حالا نخوندم!اما فكر نكنم اونا هم سلامي تو مقدمه هاشون كرده باشن!بگذريم!خوب شايد من نويسنده خاصم ديگه!!!

هيچ كدوم از نويسنده ها هم يادم نمياد از مقدمه خوششون بياد!

پس فقط يه سري توضيحات در مورد داستان ميدم و سپس به اصل داستان ميپردازم:

1-اين داستان كاملا واقعي است و بر اساس زندگي اينجانب نوشته ميشود.

2-شخصيت هاي داستان با همان اسم هاي خود در اين داستان نقش خود را بازي ميكنند.

3-سعي ميشود از اين پس در خلال داستان در حد توان از بكار بردن جملات گفتاري خودداري شود.

4-اين داستان هفته اي يك بار يا نهايتا دو بار نوشته ميشود.

نكته:در مواقع پركاري نويسنده(شلوغ بودن سر اينجانب!)،داستان دو هفته يا سه هفته يك بار نوشته ميشود.

5-نويسنده اميدوار است تا خوانندگانش پا به پاي او داستان را دنبال كنند.

6-شايد مسائلي مانند بدشانسي هاي عماد يا لحظه تولدش رو متوجه نشيد،اما همش حقيقت دارد!

نكته:اطلاعات روز تولدمو از مادرم كسب كردم!!به اضافه يه سري توضيحات كه خودم قبلا از دور مشاهده كردم!!!

7-ميدونم شما هم مثل من از اينكه مقدمه به پايان رسيد،سر از پا نميشناسيد و منتظريد تا داستان را شروع كنم!!!

فصل اول:دوران تولد و بيماريهاي دوران نوزادي

ساعت10:10صبح روزدوشنبه11شهريور1370 ، 22صفر1412 ، 2سپتامبر1991 ، بيمارستان آريا:

آره،دقيقا همين لحظه بود كه صداي ناله نوزادي تمام فضاي بين دكتراي بيمارستانو گرم كرد:

-خانوما،خسته نباشين!نوزاد پسره!برين خبرو به خونوادش بدين!

اين فضاي داخل بخش بود.چشمهاي نگران پدر و برادر و بقيه نزديكان نوزاد به در دوخته شده بود!

تا در باز شد:پدر نوزاد سراسيمه سمت در دويد:چي شد خانوم دكتر؟؟؟

-آقاي ايماني!تبريك ميگم!هردوشون سالمن!فقط نوزاد يه كم مشكل تنفسي داره.اما شما نگران نباشيد.ما نهايت تلاشمونو ميكنيم تا مشكل برطرف شه...

پدر نوزاد خيالش تا حدودي راحت شد...اما نگران وضع بچه اش بود...ياد اون روزايي افتاد كه بهش خبر داده بودن داره پدر ميشه،ياد اون روزايي افتاد كه براي انتخاب اسم چقدر با همسرش بحث كرده بود كه اسمشو عماد بذارن يا وهاب!!!چه روزاي شيريني بود!اما الان نزديك بود كه همه نقشه هايي كه كشيده بود براي عمادش،هدر بره!!خيلي نگران بود...

ادامه دارد...

خوب ديگه دوستان!چيه؟؟؟چرا بد نگاه ميكنين؟؟؟بابا اولشه ديگه!تازه مقدمه هم براتون نوشتم ديگه قربونتون برم!در ضمن ساعت ثبت مطلب رو هم سياحت بفرمايين!نرديك دو ساعت و نيم ديگه به وقت اينجا سحره!اما من هنوز بيدارم...

پست بعدي ادامه داستانو توضيح ميدم خدمتتون!

تا پست بعدي،خدانگهدار!!!

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت2:1توسط عماد | |

سلام!آره!یه مدت طولانی نبودم!!!

میدونم همتون وبلاگ منو با اسم یخ زدم از تنهایی میشناسین!!!

اما واقعا هم تنها بودم.....ولی میخوام زندگینامه واقعی و تلخ و عجیب خودمو رو وب آپ کنم!

همه چی رو هم عوض کردم و میکنم...از موس و قالب و طرز نوشتن پستام گرفته تا موزیک و بقیه چیزا...اصلا میخوام کلبه تنهایی رو که قبلا میگفتم،خونه تکونی اساسیش بکنم...

پس شما هم با همراهی کردنتون منو کمک کنین...

اما شک ندارم داستان من،یعنی داستان زندگی عماد اشک و خنده خیلیا رو در میاره!

اصلا میخوام پاورقی بنویسم زندگیمو...

همین الانم از همتون یه خواهش دارم:اگه منو با اسم یخ زدم از تنهایی لینک کردین،با اسم جدیدم(آغازی دوباره)لینک کنین!!!ممنون میشم!یا کنارش بنویسین یخ زدم از تنهایی سابق!!!

از این به بعد هم هر کی به من سر بزنه،چه دوست چه دشمن لینک میشه!در ضمن اسم هر کسی که بوده و حذف شده،معذرت میخوام!بگه تا اسمشو لینک کنم...

پس از پست بعدی منتظر زندگینامه من باشین...

اسم این رو هم بذارین مقدمه،پیش فصل،پیش نویس یا....

الانم اگه اجازه بدین از حضورتون مرخص شم!!!خیلی خسته ام آخه...تا پست بعدی و شروع داستانم:

خدانگهدار!!!

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت0:59توسط عماد | |